مسئله ی بدن در بادی آرت 

وسیله ی کار هنرمند بادی آرت، بدن است (ترجمه بادی آرت  به فارسی می شود هنر بدن) و در این هنر بدن نقش اول را در بیان هنری به عهده دارد.  آماندا کوگن در سیمیناری که در اکتبر ۲۰۱۱ در دوبلین با موضوع "پرفورمنس چیست؟" برگزار شد، اظهار داشت که : "بدن، مکان، زمان و تماشاچی، چهار ستون اصلی‌ پرفورمنس هستند و کنشهای جسمانی محور مرکزی آن... هنرمندان برای کنکاش نا پایداری این ابزار کار،  رو به بدن فیزیکی‌ میاورند."

 

چند سال پیش از ظهور هنرمندان بادی آرت، هنرمند و نظریه پرداز فرانسوی، آنتونن آرتو در سال 1931 از نمایشگاه بین المللی" استعمار" در ونسن فرانسه دیدن کرد.

 

بعد از آشنایی با مراسم آئینی مستعمرات فرانسه، او به شدت مجذوب نگاه متفاوت به بدن در فرم های اجرایی رقصان و مخصوصن رقص بالی شد. و پس از آن بود که در مقاله ای درباره بدنی نوشت که از ارگان های خود رها می شود:

  

"باید او(انسان) را یکبار دیگر و برای آخرین بار روی تخت معاینه نشاند تا آناتومی اش را از نو تعریف کرد. گفتم آناتومی اش را از نو تعریف کرد. انسان مریض است، چون بد ساخته شده است. باید یکبار او را عریان کرد تا موجودات ریزی را که توسط خدا و اعضای بدنش تا ابد باعث خارش او می شود از بدنش بزداییم. چیزی بی فایده تر از ارگان های بدن وجود ندارد. وقتی برایش بدن بدون ارگان  می سازید، او را از تمام کنش های اتوماتیک رها کرده و آزادی حقیقی را به او بر می گردانید. به او یاد می دهید که مثل دیوانگی های مراسم رقص موزت در وارانه برقصد و آنجاست که این وارانگی  جهت درست او می شود."[1]

  

سالها بعد فیلسوف و زیبایی شناس فرانسوی ژیل دولوز درباره ی این موضوع می نویسد و آن را " بدن بدون ارگان می نامد. مناسب است که در اینجا این مفهوم را برای رسیدن به زاویه دیدی گسترده تر نسبت به " بدن"  باز تر کنیم.

 

چرا بدون بدون ارگان؟

  

مسئله ی بدن بدون ارگان جایگاه مهمی را در این نوشته دارد، چون از طرفی این مفهوم از نگاه جدیدی به "خود" حرف می زند و از طرف دیگر، ژیل دولوز از طریق این مفهوم ما را به سمت مفهوم "بدن اجتماعی "و نزدیکی این دو می برد.

 

به همین دلیل فلسفه ی ژیل دولوز درمورد "بدن بدون ارگان" دراین جا جالب توجه است زیرا به نظر می رسد که پیشگامان بادی آرت در اواسط  قرن بیستم در جستجوی این " بدن بدون ارگان" بوده باشند. هر کدام از این هنرمندان در زمان و مکان جامعه ی خود، در مسیر ساختن بدن بدون ارگان قدم بر داشته اند و نظریه ها و اجرا های مورد قبول جامعه مدرن را زیر سئوال برده اند. آنها تفکر انسان آزادی را به ارمغان آوردند که کارکردی مشخص با کدهایی از پیش تعیین شده ندارد.

 

" ...چون تفکر انسان آزاد اصل تکامل را از ابتدا تکرار می کند. انسان خود خالق دنیا می شود و به چگونگی ادامه ی خلقت پی می برد. این درک، تمام مسئولیت او را در زندگی شکل می دهد."[2] 

در سال 1947، در پایان یک برنامه ی رادیویی که در آن درباره ی مفهوم بدن بدون ارگان صحبت کرده بود، آنتونن آرتو گفت:

 

-  آقای آرتو، این مصاحبه ی رادیویی چه فایده ای برای شما داشت؟ 

-  در واقع باعث شد چند کثافت اجتماعی  که رسما مورد قبول همگان است افشا شود.[3]

 

او آمریکایی ها و روس ها را - برای ساختن اتم و آنچه او میکروب های خدا می نامد- مورد انتقاد قرار می دهد. منظور از بیان این نقل قول درک معنای دیگری از بدن، یعنی "بدن اجتماعی" است. بدن اجتماعی در نظر من تمام بدن های انسانی است که یک واحد را تشکیل می دهند. 

این واقعیت را انکار نمی کنم که آنتونن آرتو برای مدت های طولانی مریض بوده و این مریضی روی روش فکر و صحبت کردن او تاثیر گذاشته است. هر چند بیوگرافی  این هنرمند و فیلسوف و مخصوصن دوران بستری او نقش بزرگی در خلق آثارش داشته، گمان نمی کنم که بیماریش ریشه اصلی مفهوم- عمل بدن بدون ارگان باشد. بسیار محتمل است که بیماری او تاثیر مستقیمی در ایجاد  این مفهوم-عمل داشته باشد و یا حتی این احتمال هست که بیماریش او را به تفکر درباره ی بدن بدون ارگان سوق داده باشد. ولی آنچه مشخص است او تنها در محدوده ی بدن بیمار باقی نمانده و از آن فراتر رفته است. او به مفهوم بدن اجتماعی رسید و به بدن بدون ارگان جامعه فکر کرد. 

آنتونن آرتو درباره ی " قشاوتی " حرف می زند که به  واسطه ی آن خود را از خدا و قضاوت او رها می کنیم.

قشاوت، دریدن خدا و تقدیر نباتی حیوانیت ناخودآگاه انسان، از خون تا خون، هر جا که آن را می بینیم، است.[4] 

بدن بدون ارگان  برای او بدن حیوانی است (مثل مفهوم حیوان شدن نزد ژیل دولوز)، بدنی که از خدا و بدن تحمیلی اش  رها شده، بدن حیوان شده، بدن  خلاق.

 


[1] Antonin Artaud, Pour en finir avec le jugement de dieu, p. 60.

[2] Joseph Beuys, Qu’est-ce que l’art ?, Ed. L’Arche, 2003, p. 34.

[3] A. Artaud, Pour en finir avec le jugement de dieu, p. 57.

[4] A. Artaud, Pour en finir avec le jugement de dieu, p. 58.